سوگ خودمان
عقربههای ساعت، بر روی عدد نه و نیم صبح نمیدانم کدام روز از هفته یخ زدند و زمان برای او نفسهای آخرش را کشید. جنازه را به دوش گرفتیم و به سوی آرامگاه ابدی روانه شدیم. خاک سرد بود و ما او را در آغوش سرد زمین دفن کردیم . آن روز، گریه و زاری ، دیوارهای خانه را میلرزاند و بوی کافور، در مغزمان رسوب میکرد.
فردای همان روز، چشمانمان را گشودیم و او نبود. انگار نه انگار که هفته پیش کنارمان بوده و سالها پیش تر .
اول غمی گران چون کوه، ترس و دلتنگیای بیپایان بر جانمان نشست. سپس، به زبانِ تسلی، گفتیم: «راحت شد...» و آرامآرام، او را به حاشیهی خاطرات فرستادیم. چون ماندن در غم، خود عذابی دیگر بود. بدحالی را با خود پیش کشیدیم و در تفکر، غرق شدیم؛ اما در وجودمان ، شتاب داشتیم که زندگی کنیم، مبادا چون او، از این کاروان جهان، جامانیم.
هفتهای نگذشت که مردمان، چون برگهای خزانزده، هر سو پراکنده شدند.. حالا ما تماشاگرانی برای غم نداشتیم . پس او را با غم فراموش،کردیم.
اما در غیابِ او، غصهای دیگر یافتیم: او نیست که کارها را سامان بدهد. نیست که از خانه و روزگار، خیالمان را آسوده کند؛ نیست تا با کلامِ خوشش، زخمِ دلمان را مرهم نهد.
اما عجیب تر آنجا که هیچکس او را برای «خودِ او» به یاد نمیآورد. همه، در خلأ حضورِ او، تنها به خودشان میاندیشیدند. ماتمزدگان، در سوگِ خود میگریستند، نه در فراق آن از دست رفته ...
این است سرنوشت محتوم ما...*ملیحه ایزد*