سوگ خودمان

عقربه‌های ساعت، بر روی عدد نه و نیم صبح نمیدانم کدام روز از هفته یخ زدند و زمان برای او نفس‌های آخرش را کشید. جنازه را به دوش گرفتیم و به سوی آرامگاه ابدی روانه شدیم. خاک سرد بود و ما او را در آغوش سرد زمین دفن کردیم . آن روز، گریه و زاری ، دیوارهای خانه را می‌لرزاند و بوی کافور، در مغزمان رسوب میکرد.

فردای همان روز، چشمانمان را گشودیم و او نبود. انگار نه انگار که هفته پیش کنارمان بوده و سالها پیش تر .

اول غمی گران‌ چون کوه، ترس و دلتنگی‌ای بی‌پایان بر جانمان نشست. سپس، به زبانِ تسلی، گفتیم: «راحت شد...» و آرام‌آرام، او را به حاشیه‌ی خاطرات فرستادیم. چون ماندن در غم، خود عذابی دیگر بود. بدحالی را با خود پیش کشیدیم و در تفکر، غرق شدیم؛ اما در وجودمان ، شتاب داشتیم که زندگی کنیم، مبادا چون او، از این کاروان جهان، جامانیم.

هفته‌ای نگذشت که مردمان، چون برگ‌های خزان‌زده، هر سو پراکنده شدند.. حالا ما تماشاگرانی برای غم نداشتیم . پس او را با غم فراموش،کردیم.

اما در غیابِ او، غصه‌ای دیگر یافتیم: او نیست که کارها را سامان بدهد. نیست که از خانه و روزگار، خیالمان را آسوده کند؛ نیست تا با کلامِ خوشش، زخمِ دلمان را مرهم نهد.

اما عجیب تر آنجا که هیچ‌کس او را برای «خودِ او» به یاد نمی‌آورد. همه، در خلأ حضورِ او، تنها به خودشان می‌اندیشیدند. ماتم‌زدگان، در سوگِ خود می‌گریستند، نه در فراق‌ آن از دست رفته ...

این است سرنوشت محتوم ما...*ملیحه ایزد*

شکافِ ترس

دستی به شانه‌ام خورد، برگشتم. قامتی تکیده داشت؛ گویی سال‌های دراز در برابر تند بادها ایستاده باشد، گوشت از استخوان ریخته. چشم‌های رنگینش نوری از جنس ستاره‌های مرده بود.

در میانه راه به سوی مقصدی می‌رفتم که گمان می‌کردم کاخی از جنس عاج است؛ اما آیا مقصد او نیز همان بود؟

بی‌مقدمه گفتم: «شبیه آنانی هستید که از آسمان‌ها برای ما کلمات می‌آوردند؛ همانانی که ما هنوز کتاب‌هایشان را در مسجد و کلیسا و کنیسه می‌خوانیم.»

لبخند زد، همچون لامپی نیم‌سوز، و گفت: «من از آسمان نیامدم؛ اما اگر پرسشی باشد، توان پاسخ دارم.»

سؤالی در ذهنم بود که با تندی لب باز کردم: «چگونه بر ترس فائق آیم؟ ترس تنهایی، ترس مرگ و ترس نپذیرفتن خویش؛ من در میان این ترس‌ها گم شده‌ام.»

نگاهش را به زمین دوخت، آنچنان عمیق انگار تنها حقیقت موجود خاک است، و بعد به من نگاه کرد و گفت: «تو از مرگ می‌ترسی، چون هنوز به زندگی نرسیده‌ای؛ از تنهایی می‌گریزی، چون با خودت روبرو نشده‌ای. ترس، مثل شکاف است که نور را به تاریکی بتاباند؛ در ذات آدمی تعبیه شده است. تنها راه رهایی، اجازه دادن به حضور اوست. و البته که ترس چنان مهلک است که فرمان می‌دهد به آغوش مهر خویش که: لَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لَا هم یَحْزَنُونَ. ترس را نمی‌توان برانی، اما می‌توانی با حضورش تکیه‌گاه شجاعت را پیدا کنی. و روشنی حقیقتی عظیم در پس آن است که: کلُّ مَنْ عَلیها فَان وَ یبقَی وَجْهُ رَبَّک ذوالجلالِ والاکرامِ.» *ملیحه ایزد*

دیدار

به دیدارم بیا

وقتی فرشته‌ها بی‌خبرند.

و شیطان، در خوابی سنگین.

بیا دزدانه

که کفش‌هایت،

مسیرِ خانه را به یاد نیاورند.

چون عطرِ شبدر در میانه ی دشت،

چون لرزش تاک در مستیِ باغ،

بی‌ردپا، بی‌صدا،

بی‌نظارهٔ ماه.

بیا

مانندجدا شدنِ برگ…

تنها برای خودت،

برای شعر،

برای چشم‌های بسته و گوش‌های خسته؛

پیش از آخرین روز خوشبختی،

پیش از آنکه چای گس جوشیده،

رویای نیشکر را

به خواب گوسفندان سپارد…

بیا.

*ملیحه ایزد*

سالکی که مقصد شد

میخواهم خودم را پیدا کنم، در خلوت مطلق خودم.چرا همیشه گمان میکنیم کسی باید بیاید و ما را کشف کند ؟ مگر ما عتیقه هایی هستیم که در دل هزارتوی تاریخ مدفون شده ایم؟ من این بار، همت کوهنوردی را به دوش میکشم در ارتفاع هیمالیا، با تیشه ی یقین، یخهای وهم را میشکنم تا به گوهر خودم برسم.

چرا که من تکه ی ناگزیری از روح خداوندم. پس مکاشفه ام سفری ست که در آن، خدا به جستجوی خویش میرود. چون نوری که در پی منشأ خودش میگردد، چه حماسه ای فراتر از این؟ چه ماجرایی مهیج تر از آنکه سالک، همان مقصد باشد و جستجو، خود عبادت.

و اینک، در سکوت یخ زده ی هیمالیا، تیشه برمیدارم. اما هر ضربه صدای شکستن من است. منِ کهنه، منِ وابسته، من منتظر نجاتبخشی از بیرون.قطعاتم به هر سو میپرند؛ هر تکه، آیینه ایست از یک باور پوسیده: اینکه ناقصم، اینکه نیاز به تکمیل دارم، اینکه آمدن کسی، آغاز من است. اما در میانه این همه خرده ها ناگهان به چیزی زنده میرسم . چیزی که تپش دارد، چیزی که نفس میکشد.دست می یابم به آنچه سالها در عمیقترین نقطه ی وجودم پنهان بود .چشمه ای زلال که جاری ترین جریان حیات من است ، همان که پیش از هر نامی بود، همان که پیش از هر نقشی، فقط هستی می‌نامیدندش.و در آن لحظه، هیمالیا ی سخت و بی باور درونم دیگر مثل یک کوه غیر قابل فتح نیست .بودنِ من دیگر برایم محرز است. ارتفاع، نه از سطح دریاها، که در ژرفای نگاهیست که به خویش می اندازم. تیشه را کنار می‌گذارم ، چون دیگر نیازی به شکافتن نیست؛ خود، عیان شده ... کوهنورد، خودِ مقصد شده است .

و خدا؟

او لبخند میزند. چون میداند که من، سرانجام، از پس پرده ی وهم، به تماشای او نشسته ام. و این، بزرگترین فتحیست ، که در دل من رخ داده. حالا میتوانم بازگردم، چون فاتحی مغرور، و چون عاشقی که معبود خود را در خویش یافته.

و تو ای کسی که هنوز در جستجویی، بدان هیچ کوهی بلندتر از خویشتن تو نیست و هیچ فتحی، باشکوهتر از آنکه دریابی آنچه میجویی، همواره درون تو بوده است .

خویش را دریاب

زهر عشق

عشق، میدان رجز پهلوان پنبه ها ..خوشامدِ صبحگاهان و وداع شبانگاهان نیست .عشق، آن آتش نهفته در مغاک جان است،که هرکه بدو درافتد، از پوست خویش برون جهد و در عرصات بلا، بی خویشتن گردد.عشق، افسونِ اهریمنان و اندوه فرشتگان نیست،که با شکر خنده و دلربایی عقل زایل کند و هوس بیدار...عشق، آن شمشیرِ دو دم است، که هر سویش، زخمی نو زاید، زخم از پس زخم ...و آنکه در برابرش ایستد، یا فنا یابد، یا به معراجِ صبر رسد.عشق، همآغوشی ارواح در تنهاییست،نه تلاقیِ دیدگان بر سفره ی نان.عشق، قلمروِ آن بیگانگانی ست، که خود را در دیگری گم کردند،و از آن غیبت، وجودی دگر یافتند، فراتر از قالب و رنگ.عشق، خواندن نبض شب در رگهای سکوت است،و فهمیدن این رمز دشوار که دوام، در زوال است،و بقا، در هر آن دم که از خویشتن تهی گردی،و پُر شوی از آن دیگری بی چون، که نامش را، تنها دلی سوخته میداند.و عشق، در میانهٔ راهِ بیفرجامِ بودن،چنان بسوزد که خاکسترش، بذری شود برای صبحی دیگر،در زمینی که هیچ کشتزاری، جز نگاهِ منتظرِ یار، ندارد.و یار آن معنا ساز دل آزار ،که بر مشک دل خار زند چندان که از خیک بویناک دل ، عطور و‌نافه ی ختن سازد ..‌که در آن خانقاه نورانی امام جماعت بی قافله هاست . و هر زخم، تفسیریست از آیه ی انا‌لله وانا‌الیه راجعون.هوش دار که عشق مزرع گل و‌ریاحین نیست ، کشتزار خارهاست .اگر عاشقی، زخم را بجوی، نه مرهم را، و اگر سالکی، خار را بطلب، نه گُل را، که عشق، نوشیدن زهر است ،و هرکه از این زهر بمیرد،زنده تر از همگان برخیزد، * ملیحه ایزد*

می نسیان

ای عشق، که نامت بر لوح جان نقشی از ازل دارد، و ذکرت در خلوت دل، نغمه‌ای ست از سرود ارواح مجرد.

تو آن نفس پنهانی‌ که در پرده‌ی هستی می‌دمد، و آن نوری که ظلمت را از بیراهه می‌نماید.

دل، این قفس تنگ، در هوای تو بال می‌گشاید و از خویشتن می‌گریزد، تا در بی‌کرانگی تو گم شود. حضور تو چون شفق در افق جان، آمیزه‌ایست از خون و زخم و مرهم، از فنا و بقا.

در حیرت رویت، عقل، آن کلیدار دروغین پای گریز برمی‌گزیند. و، با جامی از می نسیان، سرخوشی‌ای می‌بخشد که نه شرق می‌شناسد و نه غرب.

ما دو جانیم در یک پیکر خیال، که هر یک، سایه‌ایست از دیگری در آیینه‌ی زمان.

دستانت، آن شاخساران در باد، رگ هستی‌ام را می‌فشرد، و چشمانت، چشمه های ژرفیست که در قعر آنها، ستارگان مرده، تولدی دوباره می‌یابند.

عشق نه در گفتار است و نه در کردار، در سکوتِ مطلق است . رازی دارد این سکوت ، که نه بر دفترم می‌گنجد و نه بر زبانم و تنها در آتش سوزان دلم تفسیر می‌شود. ای عشق ...*ملیحه ایزد*

یک کوله بار از یاد تو

چشم تو از چشمم گرفت، تصویر روز روشنم

وقتی نبودی گم شدم در غربت پیراهنم

بازم غروب از پنجره، زخمی‌تر از دیروز من

بارون دوباره میزنه، عطر تو رو روی تنم

رفتی و بعد از رفتنت، مهتاب هم بی‌خواب شد

هر کوچه‌ای بی‌عطر تو، از گریه‌هام بی‌تاب شد

تو بی‌خبر از حال من، من بی‌خبر از حال تو

عشقی که می‌شد زندگی، گم شد میان آرزو

حالا منم با خاطره، صد واژه در تکرار تو

یه آسمون بی‌طلوع، بغضی که خفته در گلو

با تو سکوت با تو صدا با تو تمام ماجرا

این عشق بی‌پایان ما دارد هنوز افسانه‌ها

ای عشق

تا به خود آمدم ای عشق، تو ویران کردی

خانه‌ی خلوتِ دل را تو پریشان کردی

هر چه در کنجِ دلم بود، به یغما بردی

با تن خسته ی من، جور، فراوان کردی

من که جز مهرِ تو در سینه ندارم، اما

باز در سینه ی من، معرکه پنهان کردی

گرچه از دستِ تو یک جرعه نیامد به لبم

تو ولی بی‌خبر از حادثه ، طوفان کردی

نورِ امیدی اگر بود در این شامِ سیاه

تو به تاراجِ نگاهت، همه عصیان کردی

شمعِ من آب شد و قصه به پایان نرسید

باز در حسرتِ خود، کودک ِنادان کردی

کاش در سینهٔ تو، رحم و امانی باشد

که دل غمزده را سخت، تو نالان‌ کردی

ملیحه ایزد

سایه روشن

روشن:

آن همه شورِ چه شد؟ عشقی که فکر می‌کردی جهان به دورِ آن می‌چرخد، کجا رفت؟

سایه:

راستش را بخواهی، خودم هم نمی‌دانم. این آرامشِ الان عجیب است. انگار نمی‌فهمم خواب است یا بیداری .

روشن:

تصور کن در رمانِ «آنا کارنینا» هستی. در آن اعجاز تولستوی . کدام شخصیت هستی؟ همان آنا که همه چیز را برای عشق به آتش کشید؟ یا دالی ..زن صبور ؟ و شاید کیتی دخترک افسرده ؟

و دیگری کنت ورونسکی. ؟ استیوا؟ شرباتسکی؟

سایه:

شاید. هر کدام و هیچکدام ، قطعیتی نیست . اما اندک شباهتی هست . شاید آنا بودم؛ کسی که فکر می‌کرد عشق طوفان است، یا همه چیز، یا هیچ.

روشن:

طوفان‌ خرابی به جای می‌گذارد. چه شد؟ چه بر سر آنا آمد.؟

سایه:

ظاهر ماجرا عادی بود اما باطن چیزی دیگر بود. شاید یک فرد ثالث . زخمِ اصلی اما ، دلزدگی بود. او چون قنادی که دیگر طعم شیرینی را حس نمی کند. از شیرینی بیزار است در جستجوی طعمی دیگر بود تلخ ، شور ، گس ،

روشن:

پس آدمهایی هستند که هیجان، هیجان‌شان را می‌کشد.

سایه:

دقیقاً. وقتی عشق تمام شود، همه چیز عوض میشود . آدم یا خودش را گم میکند، یا شروع به جمع کردنِ تکه‌هایِ شکسته‌ برای ساخت پازل جدید.

روشن:

تو کدام یکی هستی؟

سایه:

هیچ‌کدام. من همانی هستم که بینِ دو راه مانده؛ نه می‌توانم به هیجانِ قبل برگردم، نه می‌توانم ساده از همه چیز بگذرم. یکجور آدمِ میانه‌رویِ ترسو.

روشن:

شاید لِوین یا همان شرباتسکی باشی ، فهمید عشقِ واقعی در طوفان نیست. عشق در روزمرگیِ آرام است؛ در یک چای ساده، در زمینی که رویش قدم میزنی ، در ریشه‌ای که در خاکِ حقیقت می‌دوانی. حالا بگو، به آرامش رسیده‌ای یا فقط خسته‌ای؟

سایه:

نمی‌دانم. مخلوطی از هر دو .راستی یعنی جوهر عشق در من مرده؟

روشن:

نه. عشق فقط شکل عوض کرده. تو دیگر مسافرِ قطار شور و دوپامین و هیجان نیستی که فقط به ایستگاهِ بعد فکر می‌کند. از قطار پیاده شدی ، ایستاده‌ای در ایستگاه .‌ آسمان را می‌بینی ، درختان را ، همه چیز را بدون اضطراب تماشا می‌کنی. این یعنی رها شدن از اسارتِ شیفتگی.

سایه:

حتی اگر این رهایی با ترس همراه باشد؟

روشن:

حتماً. تردید و ترس ، آغاز شجاعت است ؛ اولِ خردمندی ست. تردید یعنی از خوابِ جزم‌اندیشی بیدار شده‌ای. پس نترس. میدانم که تو مثل جنگل های کاج هستی در زمستانی ترین زمستان هم همیشه سبز

راکب خیالی

زمان، گویی چون شبنمی ست بر جامی‌ صیقل خورده که هیچ‌کس توان‌‌ گریز از نوشیدن آن ندارد .. روزها چون عنَکبوتان خاموش، تارهایِ خود بر سینه ی دیوارها همی بافند و ساعت، با آن عقربکهای مدهوش، هرگز به واپسین خویش نمی‌خزد و تو، ای مغلوب آفات، پنداری که توانی تکه های پراکنده‌ی تَقویم را چون عظام دجاج در دیگٌ نسیان بجوشانی و از آن، ساعتی بکر برآری...دمی آسودن و‌غنودن فارغ از رنج . نه ،نه ، نه... هر نفس که همی‌کشی، نقشی در ستر کائنات می‌افتد و پرده دوز نهانی ، زخم ها برمی‌گزیند تا رفو کند، لیکن هر رفو، شقوقی تازه می‌زاید. که جهان بر خلق فی کبد سامان بخشیده و کار به سرانجام برده ست.دهر، این بزاز مفلس، با نقود پوک خویش هستی تو را معامله همی‌کند و در ازای هر تبسمی ، طوفان ها بر سواحل عیون تو همی‌تازد. تو غرقه‌ای، که همین دم است و تسلیم ناگزیر. و مستقبل آیینه‌ای منکسر که عالمی مقلوب و‌مغشوش می‌نماید چونان عاشقی که با کلنگ یاس، گور خویش در سراچه ی چشم معشوق همی‌کَنَد.

اِبهام، این کرم شب‌تاب ، درون جمجمکت پلک همی‌زند و تو، با بنان لرزان، خطوط کفین‌ روزگار را رقعه ی فرار همی‌خوانی، غافل از آنکه کف، همان صحاری ست و خطوط، افاعی بی‌رأس و دُم، که در رمل پوستت، به جستجوی حقیقت همی‌دوند. لیکن حقیقت چیست؟ حَقیقت، همان غبار معلق بر جلد کتابی غیر مکتوب است و هرگاه یدی سویش دراز شود، چون دخان در ثقب سوزن نومیدی همی‌پَرَد.پس بنشین و بنگر که چه غول بد قدمی بر پشت این فلک ناله‌ساز سوار است؛ چه داس مجهولی بر گندمزار عمر همی‌ تازد و چه شوم تندبادی بر مفازات جان ها وزیدن گیرد.، گویی نغمه ی عدم را در باطن هر ماهو موجود همی‌ دمد. تو پنداری که همی‌روی، لیکن جز سکونی مبهم در مضمار وهم، بیش نیستی؛ و این مهلک ترین‌ لعبِ این عروسک‌گردان ِ مستور است که با رَسن های نامرئی‌ خویش، تو را به رَقص همی‌آرد، و اینچنین است مرکب عمر که در میدانی بی‌نهایت، تنها یک راکب خیالی دارد که نامش، هیچ است. *ملیحه ایزد*