<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>,آسمان در جیب من است </title>
<link>https://maliheezad.blogfa.com</link>
<description>واژه های من </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 22 Aug 2026 17:01:17 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>سالکی که مقصد شد</title>
<link>https://maliheezad.blogfa.com/post/26</link>
<description>میخواهم خودم را پیدا کنم، در خلوت مطلق خودم.چرا همیشه گمان میکنیم کسی باید بیاید و ما را کشف کند ؟ مگر ما عتیقه هایی هستیم که در دل هزارتوی تاریخ مدفون شده ایم؟ من این بار، همت کوهنوردی را به دوش میکشم در ارتفاع هیمالیا، با تیشه ی یقین، یخهای وهم را میشکنم تا به گوهر خودم برسم. چرا که من تکه ی ناگزیری از روح خداوندم. پس مکاشفه ام سفری ست که در آن، خدا به جستجوی خویش میرود. چون نوری که در پی منشأ خودش میگردد، چه حماسه ای فراتر از این؟ چه ماجرایی مهیج تر از</description>
<pubDate>Sat, 22 Aug 2026 17:01:17 +0330</pubDate>
<dc:creator>maliheezad</dc:creator>
<guid>maliheezad.blogfa.com/post/26</guid>
</item>
<item>
<title>زهر عشق </title>
<link>https://maliheezad.blogfa.com/post/25</link>
<description>عشق، میدان رجز پهلوان پنبه ها ..خوشامدِ صبحگاهان و وداع شبانگاهان نیست .عشق، آن آتش نهفته در مغاک جان است،که هرکه بدو درافتد، از پوست خویش برون جهد و در عرصات بلا، بی خویشتن گردد.عشق، افسونِ اهریمنان و اندوه فرشتگان نیست،که با شکر خنده و دلربایی عقل زایل کند و هوس بیدار...عشق، آن شمشیرِ دو دم است، که هر سویش، زخمی نو زاید، زخم از پس زخم ...و آنکه در برابرش ایستد، یا فنا یابد، یا به معراجِ صبر رسد.عشق، همآغوشی ارواح در تنهاییست،نه تلاقیِ دیدگان بر سفره ی</description>
<pubDate>Sat, 22 Aug 2026 03:32:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>maliheezad</dc:creator>
<guid>maliheezad.blogfa.com/post/25</guid>
</item>
<item>
<title>می نسیان</title>
<link>https://maliheezad.blogfa.com/post/22</link>
<description>ای عشق، که نامت بر لوح جان نقشی از ازل دارد، و ذکرت در خلوت دل، نغمه‌ای ست از سرود ارواح مجرد. تو آن نفس پنهانی‌ که در پرده‌ی هستی می‌دمد، و آن نوری که ظلمت را از بیراهه می‌نماید. دل، این قفس تنگ، در هوای تو بال می‌گشاید و از خویشتن می‌گریزد، تا در بی‌کرانگی تو گم شود. حضور تو چون شفق در افق جان، آمیزه‌ایست از خون و زخم و مرهم، از فنا و بقا. در حیرت رویت، عقل، آن کلیدار دروغین پای گریز برمی‌گزیند.</description>
<pubDate>Thu, 20 Aug 2026 06:18:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>maliheezad</dc:creator>
<guid>maliheezad.blogfa.com/post/22</guid>
</item>
<item>
<title>یک کوله بار از یاد تو</title>
<link>https://maliheezad.blogfa.com/post/20</link>
<description>چشم تو از چشمم گرفت، تصویر روز روشنم وقتی نبودی گم شدم در غربت پیراهنم بازم غروب از پنجره، زخمی‌تر از دیروز من بارون دوباره میزنه، عطر تو رو روی تنم رفتی و بعد از رفتنت، مهتاب هم بی‌خواب شد هر کوچه‌ای بی‌عطر تو، از گریه‌هام بی‌تاب شد تو بی‌خبر از حال من، من بی‌خبر از حال تو عشقی که می‌شد زندگی، گم شد میان آرزو حالا منم با خاطره، صد واژه در تکرار تو یه آسمون بی‌طلوع، بغضی که خفته در گلو با تو سکوت با تو صدا با تو تمام ماجرا این عشق بی‌پایان ما دارد هنوز</description>
<pubDate>Thu, 20 Aug 2026 01:23:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>maliheezad</dc:creator>
<guid>maliheezad.blogfa.com/post/20</guid>
</item>
<item>
<title>ای عشق </title>
<link>https://maliheezad.blogfa.com/post/19</link>
<description>تا به خود آمدم ای عشق، تو ویران کردی خانه‌ی خلوتِ دل را تو پریشان کردی هر چه در کنجِ دلم بود، به یغما بردی با تن خسته ی من، جور، فراوان کردی من که جز مهرِ تو در سینه ندارم، اما باز در سینه ی من، معرکه پنهان کردی گرچه از دستِ تو یک جرعه نیامد به لبم تو ولی بی‌خبر از حادثه ، طوفان کردی نورِ امیدی اگر بود در این شامِ سیاه تو به تاراجِ نگاهت، همه عصیان کردی شمعِ من آب شد و قصه به پایان نرسید باز در حسرتِ خود، کودک ِنادان کردی کاش در سینهٔ تو، رحم و امانی باشد</description>
<pubDate>Wed, 19 Aug 2026 13:19:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>maliheezad</dc:creator>
<guid>maliheezad.blogfa.com/post/19</guid>
</item>
<item>
<title>سایه روشن</title>
<link>https://maliheezad.blogfa.com/post/18</link>
<description>روشن: آن همه شورِ چه شد؟ عشقی که فکر می‌کردی جهان به دورِ آن می‌چرخد، کجا رفت؟ سایه: راستش را بخواهی، خودم هم نمی‌دانم. این آرامشِ الان عجیب است. انگار نمی‌فهمم خواب است یا بیداری . روشن: تصور کن در رمانِ «آنا کارنینا» هستی. در آن اعجاز تولستوی . کدام شخصیت هستی؟ همان آنا که همه چیز را برای عشق به آتش کشید؟ یا دالی ..زن صبور ؟ و شاید کیتی دخترک افسرده ؟ و دیگری کنت ورونسکی. ؟ استیوا؟ شرباتسکی؟ سایه: شاید.</description>
<pubDate>Wed, 19 Aug 2026 06:07:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>maliheezad</dc:creator>
<guid>maliheezad.blogfa.com/post/18</guid>
</item>
<item>
<title>راکب خیالی </title>
<link>https://maliheezad.blogfa.com/post/17</link>
<description>زمان، گویی چون شبنمی ست بر جامی‌ صیقل خورده که هیچ‌کس توان‌‌ گریز از نوشیدن آن ندارد .. روزها چون عنَکبوتان خاموش، تارهایِ خود بر سینه ی دیوارها همی بافند و ساعت، با آن عقربکهای مدهوش، هرگز به واپسین خویش نمی‌خزد و تو، ای مغلوب آفات، پنداری که توانی تکه های پراکنده‌ی تَقویم را چون عظام دجاج در دیگٌ نسیان بجوشانی و از آن، ساعتی بکر برآری ...دمی آسودن و‌غنودن فارغ از رنج . نه ،نه ، نه... هر نفس که همی‌کشی، نقشی در ستر کائنات می‌افتد و پرده دوز نهانی ، زخم ها</description>
<pubDate>Wed, 19 Aug 2026 04:52:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>maliheezad</dc:creator>
<guid>maliheezad.blogfa.com/post/17</guid>
</item>
<item>
<title>تندیس رنج</title>
<link>https://maliheezad.blogfa.com/post/16</link>
<description>دلی لبریزِ طوفان، از ندیدن‌های او دارم در این خلوت‌سرا، صدها تمنّا در گلو دارم مرا بیدار می‌سازد، هجومِ چشم‌های او که در خوابی پریشان، حسرتِ آغوشِ او دارم نه از بیداد می‌نالم، نه از تقدیر می‌پرسم که با تندیسِ رنجِ خویش، صلح و گفت‌وگو دارم نبودش، حفره‌ای در سینه ام، آتشفشانی ها که من در زیرِ این آوار، چه مرگی پیش‌رو دارم. اگر روزی گذر افتد به آن سر منزل جانان بگویم بغضِ سرخورده، که در جام و سبو دارم به پایان آمد این دفتر ولی این قصه باقی ماند که تا پایانِ</description>
<pubDate>Tue, 18 Aug 2026 11:33:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>maliheezad</dc:creator>
<guid>maliheezad.blogfa.com/post/16</guid>
</item>
<item>
<title>آوازِ بکرِ جنگل،  که همه تویی.</title>
<link>https://maliheezad.blogfa.com/post/15</link>
<description>دنیا تصویر خیال است، تو، خیالی‌ترین تصویر. شب از محال، پرید. شبدرِ چهاربرگ، در مسیرِ نشخوارِ قربانی‌ست. داس‌های پیر، نیش‌های تیز، قیماق بسته به خونِ سردِ گندمزار. تیغ می‌زند خورشید، بر برگ‌های نشئه‌ی صبح. افرا، گوش کن: چراگاه در حافظه‌ی یال‌هاست و هیچ، در آب از آب نیست. رهایی در تفکرِ کرم‌های مرده‌ی باغچه‌ست. نازنین افرا، چشم باز کن: روز در تلاقی لش‌کرده‌ی دیوارها و سایه‌هاست. عبور کن، سایه‌ات بلند، زیر پوستِ عشق، دوباره آب خواهد رفت.</description>
<pubDate>Tue, 18 Aug 2026 09:13:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>maliheezad</dc:creator>
<guid>maliheezad.blogfa.com/post/15</guid>
</item>
<item>
<title>انعکاس پوچ</title>
<link>https://maliheezad.blogfa.com/post/14</link>
<description>مرا هوایِ تو نیست، هوایِ تو کیست؟ در این سکوتِ سیاه، آشنایِ تو کیست؟ من از تو سخت بریدم، فراتر از این‌ها دلیلِ هیاهویِ عالم، ندایِ تو کیست؟ اگر بباری و اشکی بریزد از چشمت به غیر من، به جهان، گواهِ تو کیست؟ ببین که این همه آدم، فقط تماشاچی‌ست در این نمایشِ پوچ، همسفر براهِ تو کیست؟ برو که رنج، ذاتِ شیرانِ ماده‌ست در این حیاتِ وحش، درنده‌ تر به پایِ تو کیست؟ بدان بدونِ نگاهم فقط سایه‌ی محضی به این کرانه، آینه‌یِ تمام‌نمایِ تو کیست؟ *ملیحه ایزد 21 تیرماه 405*</description>
<pubDate>Tue, 18 Aug 2026 06:34:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>maliheezad</dc:creator>
<guid>maliheezad.blogfa.com/post/14</guid>
</item>
</channel>
</rss>
